تبليغاتX
ای که بی تو خودما تک و تنها می بینم.....

ای که بی تو خودما تک و تنها می بینم.....

تو سرا پا بیخیالی... من همه تحمل درد

آقای جک رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تیغه کرده بود و کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود ، لباس پلو خوری اش را پوشیده بود و حاضر شده بود تا به پرسش های مدیر شرکت جواب بدهد

آقای مدیر شرکت به جایاینکه مثل نکیر و منکر ، آقای جک را سین جیم کند ، یک ورق کاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به یک سوال پاسخ دهد
:سوال این بود

شما در یک شب بسیار سرد و طوفانی ، در جاده ای خلوت رانندگی می کنید . ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس ، به انتظار رسیدن اتوبوس ، به انتظار رسیدن اتوبوس ، در آن باد و طوفان چشم به راه معجزه هستند تا اتوبوس بیاید و انها سوار شوند

یکی از آنها پیر زن بیماریست که اگر هرچه زودتر کمکم به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی را بخواند

دومین نفر صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست شماست که حتی یک بار جان شما را از مرگ حتمی نجات داده است

اما نفر سوم دختر خانم زیبایی است که دختر رویایی شما می باشد و شما همواره آرزو داشتید او را در کنار خود داشته باشید

حال اگر اتوموبیل شما فقط یک جای خالی داشته باشد ، شما از میان سه نفر کدامیک را انتخاب می کنید ؟

پیرزن بیمار ؟؟ دوست قدیمی ؟؟ یا آن دختر زیبا را ؟؟

جوابی که آقای جک به مدیر شرکت داد ، سبب شد تا از میان دویست نفر متقاضی ، برنده شود و به استخدام درآید




: و اما پاسخ آقای جک










: آقای جک گفت

من سوئیچ ماشینم را می دهم به آن دوست قدیمی ام تا پیرزن بیمار را به بیمارستان برساند و خود من با آن دخترخانم در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و مارا سوار کند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:31  توسط قاسم  | 

بمیرید بمیرید دم مرگ است

از همه بدم میاد

از همه

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 12:37  توسط قاسم  | 

بازم آفتاب غروب کرد و شب اومد  

                                            به جونه خسته ام بازم تب اومد

  بازم  از  لاله  خونین   قلبم

                                            خدایا   بانگ   یارم .یارم  اومد

 شب  اومد  بازم  شب  اومد

                                            به جون خسته ام  بازم  تب  اومد

 هوا تاره چراغم  سوت و کوره

                                            تنم  داره  می سوزه  مثل   کوره

 خدایا  یار من کی  بر میگرده

                                         

            آخه  این  از خداوندی  به  دوره

چه کج دارو مریضی دارم امشب

                                           چه  درد  ناله  خیزی  دارم امشب

 خدایا  این  حبیبه  تا  طبیبه

                                          چه  مهمون  عزیزی  دارم  امشب

 شب  اومد  بازم  شب  اومد

                                          به  جون  خسته ام  بازم  تب  اومد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:0  توسط قاسم  | 

خاطرات من

عاشق
عاشق همه سان مست و رسوا باد.............

دیوانه و شوریده و شیدا باد ................

در هوشیاری غصه هر چیز خوریم................

چون مست شویم هر چه بادا باد.........


همیشه مستم و عاشق و تنها و غمگین
هوشیاری با من چه کردی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 23:59  توسط قاسم  | 

بچه با خدا؟

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.


كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."



كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.


كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.

كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.



خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد

ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.

بچه یه سئوال داشت که نمی تونست بپرسه

ولی خدا گفت جوابش "دوسته" اون با خودته

بچه می خواست بگه چرا اون با خودمه که زمان عزیمت رسیده بود

بچه خیلی دلش گرفت و زد زیر گریه


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 23:59  توسط قاسم  | 

موضوع

فاصله چقدر می تونه زیاد باشه؟ اصلا فاصله را کی درست کرده.

می دونم خیلی زیاده. تا حالا شده شانس در خونتا بزنه؟ آخه بعضی موقع پیش میاد.

یه بار شانساومد در خونه من در زد خیلی هم محکم واسه همین دره خرد شد وشکست روی سرم.

من شکست خوردم بزرگترین شکست.

من به قدرت قوی شکست پی بردم.خیلیقوی بود. کمر منا شکست.

ولی بازهم من هستم و خواهم بود. شکست  را من بالاخره شکست می دم.

این حرفای من زیاد هم بی ربط نیستن.

چون بعضی ها که خوب می فهمند وبعضی ها هیچ نمی فهمند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:16  توسط قاسم  | 

رسمش نیست

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنواين التماسرو

ــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــ

ـــــــــــ

ـــــــ

ــــ

ـ
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 9:55  توسط قاسم  | 

پاییز دلم

دلسوخته تر از همه سوختگان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 13:18  توسط قاسم  | 

پاییز دلم

بی همگان به سر شود                  بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم            جای دگر نمی شود

برای زخم نیزه ات    سینه سپر نمی شود

 

فکر رسیدن به تو    

                   فکر رسیدن به من

               از تو به خود رسیده ام

                                           این که سفر نمی شود

پاییز دلم نزدیک است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 7:58  توسط قاسم  | 

من

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 23:33  توسط قاسم  | 

یاور ندارم .................تنهام ولی همچنان استوارم

ای به داد من رسیده

تو روزای خود شکستن

تو شبا از من گرفتی

تو شبا از من گرفتی

تو منا دادی به خورشید

                                       ای یگانه یاور من

یاور همیشه مومن    

                تو برو سفر سلامت

         غم من نخور که دوریت     

                            برای من شده عادت

در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نا مهربانان مهربانی کرده ام

همدلی هم آشیلنی هم زبانی کرده ام

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سر انجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موس سپیدم نیست

من نه هرگز شکوه ای از یاران کرده ام

 نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام

گر چه شکوه برزبانم

می فشارد استخوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:21  توسط قاسم  | 

خودم

سلام

امروز بعد از چند وقت می خوام از خودم بگم:

دلم می خواد ببینید که قصه من چه شکلیه بعد واسه دوستاتون تعریف کنید:

 

اول زندگی من با دوری و دلتنگی شروع شد همیشه دلتنگ و منتظر بودم گاهی وقتا هم شاد می شدم ولی خیلی اتفاقی بود

و خیلی کم پیش می اومد. سال ها از پی هم رد می شدند و می رفتند و نمی دونم چرا هیچ وقت درست نمی شدم.

همیشه فکر می کردم یه زمانی من هم خوشحال و خندون می شم. ولی نه هیچ وقت اینطور نشد

ولی هیچ وقت خم به ابرو نیوردم همیشه سرسخت بودم طوری که حتی توی دانشگاه هم شدم الگوی خیلی ها

همیشه قوی و استوار بودم و از کمتر چیزی دلخور می شدم.

به همدیگه می گفتن مثل اون باشید

اونهایی که باهام بودن شده بودم الگوشون و اونهایی که از دور می دیدن براشون شده بودم مغرور ترین آدم که نمی تونستن به راحتی باهام دوست شن.

روزهام همینطور گذشت از اینکه اینطوری بهم می گفتن ناراحت نمی شدم چون منا درک نمی کردن و حق هم بهشون می دادم.

و روز های من با سرعت یک کمی از صفر بیشتر می گذشتن.

تا یه روز یکی بهم گفت تو مغروری

از اون روز دیگه روزها وایستادن و نمی رن جولو .دیوونه کننده شده واسم.از کسی که به نظرم آخر هوش و معرفت بود

شنیدن این حرف خیلی سخت بود.خیلی زیاد

اونقدر که خودم هم گفتم آره هستم. راستشا بگم تا اون روز همیشه فکر می کردم که بهترینم و . . .

ولی اون روز من زبونم حتی بند اومد و نتونستم از خودم دفاع کنم.

و هنوز هم که هنوزه نتونستم .اون چیزای زیادی نگفت ولی هر چی گفت منا نابود کرد.من فکر می کردم بالاخره یکی را پیدا کردم

که حرفاما بشنوه بیشتر نه  فقط  بشنوه ولی بهم گفت نمیشه

نمیشه

و من فهمیدم دنیایی که من فکر می کردم کوچیکه خیلی بزرگه چون فاصله خودما تا اون نمی تونستم درک کنم پس دنیا خیلی بزرگه

نمی دونم چی میشه نمی دونم . . . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:0  توسط قاسم  | 

تو راه مرا بستی

من راه تو را بستم

 امید رهایی نیست

وقتی

همه می خوان سد همدیگه بشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:36  توسط قاسم  | 

به کدام مکتب است این         

         به کدام ملت است این

 

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

 

به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم

چو به صومعه رسیدم  همه زاهد ریایی

در دیر می زدم من        که یکی ز در   در آمد

که در  درآ   عراقی                که تو هم از آن مایی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:37  توسط قاسم  | 

برادر جان نمي دوني

 

نمي دوني چقدر سخته هميشه در به در بودن

نمدوني

نمي دوني هميشه

مثل طوفان در خطر بودن

 

 

نمي دوني چقدر سخته  برادر جان

 سختي اين دردكده را درماني نيست. زخمش كاريست و علاجي نيست. مرهم آن ذره اي محبت است كه:

 

چه رنجي از محبت ها كشيديم                   برهنه پا به تيغستان دويديم

نگاه آشنا در اين همه چشم                               نديديم و نديديم و نديديم

                       سبكباران ساحل ها نديدن              به دوش خستگان باري است دنيا

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:24  توسط قاسم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:50  توسط قاسم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:2  توسط قاسم  | 

گم کرده ام

چشم من

او نمی دانم به چه می اندیشد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 16:17  توسط قاسم  | 

غرور

مغرور ترین عاشق شهرم

من به جز خودم با همه قهرم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 16:10  توسط قاسم  | 

آهو

داشت می دوید

خیلی سریع یه چیزی هم تو دستس بود که برق می زد.

همونطور که داشت می دوید یه لحظه وایستاد

با خودم گفتم چه اتفاقی افتاد این حرکت ها همه یه جورایی عجیبه

نزدیک شدم و نزدیک تر تا ماجرا را فهمیدم

که باعث شد اشک از چشام جاری بشه

با خودم گفتم آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟

شکارچی سنگ دل می دونست که به همین زودی ها مادر این دو تا بچه آهو برمی گرده تا بهشون شیر بده و دو تا بچش را نوازش کنه واسه همین کمین کرده بود

وقتی به سمتش تیر را نشونه رفت آهو رو زمین افتاد.

اون داشت سریع می دوید که به شکارش برسه

وقتی بالا سرش ایستادم دیدم می خواد دو باره یه تیر دیگه نشونه بره

آخه آهوهنوز زنده بود و با اینکه توی خونش پرپر می شد داشت بچه هاش را نوازش می کرد.

بچه جون چقدر خوشگل شدی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14:0  توسط قاسم  | 

امروز

سلام

می دونید که امروز یک شنبه است

و فردا هم سالگرد شاعر عزیز

          شاملو

یادش را گرامی می داریم

شاملو

سنگ قبر ایشان

 

تلنگر می‌زند بر شیشه‌ها سرپنجه باران
نسیم سرد می‌خندد به غوغای خیابانها
دهان كوچه پر خون می‌شود از مشت خمپاره
فشار درد می‌دوزد لبانش را به دندانها
زمین گرم است از باران خون امروز
زمین از اشك خون‌آلوده خورشید سیراب است
ببین آن گوش از بُن كنده را در موج خون مادر
كه همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می‌باردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می‌باردت از آسمان بر سر
در ماتم‌سرای خویش را بر هیچكس مگشا
كه مهمانی بغیر از مرگ را بر در نخواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
زمین گرم است از باران بی‌پایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینه‌ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
كه قلب آهنین حلقه هم آكنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می‌باردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش كوچه‌ها بردار
كه اكنون برق خون می‌تابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به كی بر آستان خانه می‌دوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید نخـواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می‌باردت از آسمان بر سر
ببین آن مغز خون‌آلوده را آن پاره دل را
كه در زیر قدمها می‌تپد بی هیچ فریادی
سكوتی تلخ در رگهای سردش زهر می‌ریزد
بدو با طعنه می‌گوید كه بعد از مرگ آزادی
زمین می‌جوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود امروز
زمین گرم است از باران بی‌پایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینه‌ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
كه قلب آهنین حلقه هم آكنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می‌باردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش كوچه‌ها بردار
كه اكنون برق خون می‌تابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به كی بر آستان خانه می‌دوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید نخـواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
كه باران بلا می‌باردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:14  توسط قاسم  | 

یک شنبه

سلام به همه

یک شنبه سرد را

فتح کنید

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:22  توسط قاسم  | 

دلم تنگ است. دلم می سوزد از باغی که می سوزد

دلتنگی:

یک باغ بسیار بزرگ و با چشمه های فراوان و رود کوچکی که ............

آره

درختاش خشکیدن

چشمه ها بی آب شدن

رود خونه ای هم دیگه نیست.

هر روز توش قدم می زنی. چون خیلی بزرگه تمومی نداره.

فقط یه امید باعث میشه که شاید قدمات از اونی که هست سست تر نشه

امید به اینکه شاید یه وقتی یکی از اون دلایی که روی درختا کنده بودی جون بگیره و

صدات بگیره که باغ تو هنوز زنده است.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22:15  توسط قاسم  | 

تا حالا با فلک و روزگار دعوا کردید. حتما اینکار را کردید. ولی خیلی لجبازه هیچ کارشم نمیشه کرد تو ذاتشه.

منم زیاد ازش شاکی هستم شما هم با من این شعر را  آروم بخونید .

خیلی آروم:(متدش بیاد دستتون خیلی قشنگ میشه خوندش.ببینید می تونید زیبا بخونید)

زندگی       ای روزگار   ای چرخ گردون 

                      تو سینه  قلبما  انقدر  نلرزون


         ای فلک    ای بانی         افسونگری ها

                                           با دلم کمتر کنی بازیگری ها


هر که هستی هر چه هستی          بس کن این نا مهربونی


روزگار ای شاهد ویرونی من   خشم و قهرت باعث حیرونی من


ای فلک بس کن دیگه آتیش نسوزون  

                           روی زخمام دیگه نمک نپاشون


گاهی زشتی گاهی خوبی                  هم طلوعی هم غروبی


بعضی وقتا مهربونی             بعضی وقتا خصم جونی


اما وقتی سر قهری بدتر از تلخی زهری


تو کی هستی تو چی هستی   هوشیار یا که مستی

ای که حیرونی تو از سرسختی من                  شاید آزارت میده خوشبختی من


ای فلک بس کن دیگه آتیش نسوزون               روی زخمام دیگه نمک نپاشون

حالا

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 22:6  توسط قاسم  | 

سلام

چند وقتیه که از جام جهانی می گذره

اونم مثل بقیه چیزا تموم شد و گذشت

تنها چیزایی که ازش می مونه خاطراتشه

که فکر کنم هیچ ایرانی از این جام خاطره خوبی

نداره

یه چیز می خواستم بگم و اون اینکه

من همیشه طرفدار اولیور کان بودم

 

و حرکتی که تو این جام از خودش نشون داد باعث شده که فکر کنم

هیچ بازیکنی را نتونم مثل اون دوست داشته باشم

تصاویر نشون می دن

آره هر دو شون را خوب می شناسیم

هر دو بهترین هستند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 20:54  توسط قاسم  | 

هدیه من به تو

hNVShttp://show.imagehosting.us/show/1460397/0/nouser_1460/T0_-1_1460397.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:9  توسط قاسم  | 

سکوت عشق

به صلیب صدا مصلوبم ای دوست   

                                             تو گمان نبری مغلوبم ای دوست

                     شرف نفس تو اگه شد قفس من   

                                     به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن

        وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن

               معنی آوازم این بود ته بن بست داد کشیدن

وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود

 گفتنی ها را می گفتیم اگه فرصت یه نفس بود

به گناه صدا با جرم گفتن

اگه روی صلیب ویرون شدم من 

 شرف نفس من اگه شد قفس من

 به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن

           تو شبای سکوت فریاد من بود  

                                        ته جنگل خواب بیداری من

                            از غروب هراس تا صبحمون بود  

                                              تیغ خشم خلیل بر قلب من بود

در عذاب تشنگیهام حسرت من بوی گندم  

                 به دلم داده شقایق از عذاب تلخ مردم

از کسی که مثل بختک تو شبام انداخته سایه   

                        یه سئوال ساده کردم لعنت به من شد گلایه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 14:30  توسط قاسم  | 

اشک

تنها یی

تنهایی

ای  که بی تو خودما تک و تنها می بینم 

هر جا که پا می ذارم تو را اونجا می بینم

 

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

قصه غربت تو قد صد تا قصه بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 0:13  توسط قاسم  | 

برادر جان نمی دونی

نمی دونی چقد سخته وارث درد پدر بودن

نمی دونی

نمی دونی    همیشه در به در بودن

مثل طوفان همیشه در خطر بودن

 

              

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 23:56  توسط قاسم  | 

داستان

یه قصه واستون می خوام بگم

یه قصه بسیار کودکانه و دور از واقعیت که

شاید هر کسی این را بشنوه به کودک بودن

 نویسنده  شک هم نکنه. ولی نمی دونم

 چطوری بگم که زیاد هم بد نشه هم شمایی که می خونید

 زیاد شاکی نشید و نگید که سر کار بودیم. برا همین باید

 یه جور با حال و با مزه شروع کنم که آخرش که رسید

 و شروع شد به بیمزه شدن زیاد هم دلخور نشید.

برا همین این طوری شروع می کنم که چون

 هیچی به خاطرم نرسید مجبور شدم اینا را بنویسم. شرمنده شما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 18:41  توسط قاسم  |